خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





دنباله ی سفر به بهاباد

    متأسفانه بخش عمده ای از مطالب قبلی  این وبلاگ در اشکالی که برای بلاگفا پیش آمد حذف شده که مجدداً می آورم

    دنباله ی سفر به بهاباد

    شرفی ها رخبام صفه را نشانم داد که آجر پنجه موشی داشت و گفت قالبش را من از مهریز آورده ام . صفه نیز بزرگ بود دهانه ی آن 5 متر می شد . وقتی آن سقف ضربی صاف صفه را دیدم دانستم که آنچه در مهارت پیرمرد گفته اند اغراق نبوده است . می گفت از چوب بست این تالار پایین افتادم و ران و لگنم شکست چهارماه خوابیده بودم  . من سقف های با دهانه ی 6 و 8  متر هم پوشانده ام . آب انبارها و مسجد و حمام های زیادی ساخته ام  . برایم توضیح داد که آب انبار صحرایی را اول جای دیواره اش به عمق 6 تا 7 متر در می آورند با سنگ وگل آهک چاله را پر می کنند و روی آن دیوار آجری می چینند و بعد سقف خشتی گردپوش می زنند . سپس 5 تا6 ماه به همین حال رها می کنند سپس می آیند و تنوره را خالی می کنند و از داخل با دیمه ( ترکیب خاکستر و آهک ) اندود کرده و راه پله ای هم برای آن می گذارند . آب انبارها ی صحرایی که به آن حوض می گویند شیر ندارد . پیرمرد با حسرت می گفت معتبرترین و قدیمی ترین آب انبار بهاباد را خراب کرده اند و پایه ی دیوار مسجد را وسط تنوره ی آن گذاشته اند واقعاً حیف شد و رو به پیرمرد میزبان کرد و پرسید چند تا پله می خورد و او گفت 50 تایی می شد . پیرمر نیز قبلاً گفته بود برای آب کردن آب انبارهای شهر یک روز از گردش آب قنات را می شکستند که به آن تاق اشکسته می گفتند . در این روز آب انبارها را آب می کردند یعنی هر 15 روز یک بار آب انبار ها آب می شد نه اینکه پر شود نمی گذاشتند خالی شود و استادمعمار هم گفته بود که حوضخانه ها را هم با همین تاق اشکسته آب می کردند . این حوض ها باید احتیاجات آب مصرفی روزانه مردم را از هر جهت تأمین کند که خیلی هم بهداشتی نبود . آفتابه ی دستشویی را در این حوض ها پر می کردند رخت و لباس و ظرف و کاسه و دست و رو هم می شستند . استاد معمار از رواج 5 دری وسه دری گفت که درهای دولته ای جمشیدی داشتند ولی در     اتاق های این خانه چار دری با کتیبه های مستطیلی بود که به آن ها جمشیدی می گفتند به درهای دو دری اگر کتیبه ی هلالی شکل داشت هلالی گفته می شد جمشیدی آن هایی بودند که تا نیمه پنجره های شیشه ای داشتند . خسته از پرس و جو خداحافظی کردم . بچه هارا هم خسته دیدم و قرار شد به شهر باز گردیم در بازگشت راننده ما را به روستای خودش گزستان دعوت کرد تا چند قلمه مویی که گرفته بود در باغش غرس کند به گزستان رفتیم که روستایی با خصوصیات روستاهای دامدار نشین بود خانه های کوچک درحاشیه ی رودخانه ای خشک ساخته بودند  راننده می گفت در روستای به این بزرگی سه نفر پیرمرد و پیرزن زندگی می کنند در جمع 50 تا 60 خانوار هستند که همه به شهر رفته اند ولی تابستان ها بر می گردند . زمین زراعی ندارد مختصر زمین قابل کشتی که در بستر رودخانه از رسوبات سیل به وجود آمده تبدیل به باغ کرده اند درخت ها بیشتر بادام و سیاه درخت بود . این روستا با یک چشمه ی کوچک زنده بود که آبش را به استخر می بستند تا پر زور شود و بعد رهایش کنند به سمت باغ ها  نزدیک غروب بود که به شهر باز گشتیم .

    تا این جا 6/ 1/ 93 ص 38

    3/ 12/ 79 بهاباد

    امروز بار دیگر به بهاباد رفتیم که باز هم بپرسیم و جواب بشنویم . بچه ها را بردم احمد آباد که 9 کیلومتری جنوب بهاباد است پیاده کردم و خودم برگشتم شهر به این امید که یکی را پیدا کنم که در زمینه ی ادبیات شفاهی مطلع باشد  ضمناً می خواستم قنات بهاباد را هم ببینم و آسیاب هایی که ایزدپناه گفته بود هنوز سالم است ولی به سرچشمه ی قنات که رفتم از آسیاب خبری نبود فقط نامش مانده بود  معلومم شد که پیرمرد چند سالی است این طرف ها نیامده است . به شهر برگشتم  و درخیابان به جستجوی پاسخگو گشتم دو نفر را دیدم که کنار خیابان نشسته اند کنارشان نشستم و باب گفتگو باز کردم دیدم اهل کار نیستند اما آدرسی به من دادند که مفید افتاد گفتند برو آقای ایمانی را پیدا کن که دراین زمینه مشت پری دارد در همین کوچه ی  رو برو خانه اش است به خانه اش رفتم و تقریباً به زور خودم را به او تحمیل کردم و مهمانش شدم یعنی درخانه اش را که نگاه کردم بیشتر مشتاق شدم پای حرفش بنشینم چون دست به ترکیب در چوبی قدیمی خانه اش نزده بوده از همان درهایی بود که قفل و بست رومی داشت . کوبه ای زیبا و خوش تراش و گل میخ های فرد اعلا که بعد دانستم پدرش 40 تا 50 سال پیش آن ها را از سبزوار آورده است . جمع آوری ادبیات شفاهی کار مشکلی است . ذهن ها مشغول و فکرها مغشوش است خیلی باید به خود فشار بیاوری تا ضرب المثلی ، شعری ، ترانه ای به یاد ت بیفتد . پیرمرد نتوانست ضرب المثلی به یاد بیاورد اما چند چهار بیتی ناب محلی با یک قصه و یک متل مهمانم کرد .

    چهاربیتی:

    ای باغبون در را بگشا که من مردگلچین نیستم   

    من گلی دارم که محتاج گلستان نیستم

    برو به باغ و ببین همنشین گل خار است

    صدای ناله‌ی شیرن به‌گوش فرهاد است

    زحمت گل بلبل کشید و بوی گل را باد برد

    بیستون راعشق کند و شهرتش فرهاد برد

    ***

    رنگ زردم را ببین برگ خزون را یاد کن

    با بزرگون کم نشین بیچارگون را یاد کن

    گل به گل گردم تعریف کنم نازکی روی تو را

    صدچمن غنچه که بچینم یکی نداد بوی تو را

    ***

    مرا نجمی تو بودی عاشق زار

    دو پای نازک و پیچیده بر دار

    گفت برو پیرسگ و ننگ تو و این خوار

    که هرکس عاشقه اینش سزاوار

    که هرکس عاشقه ازچوب نترسه

     که مرد از کنده و زندون نترسه ( که گرگ ازهی هی چوپون نترسه )

    ***

    به گردون میش خال گردن به‌ دوشم

    صدای دُربی بی خورده به‌گوشم

    همون وعده‌ای که دادی تو بهر او

    خودت گفتی که من نومزاد تو می‌شم

    به دقاق مهرکی [1] من می‌روم او

    به در بی بی[2] بگو شلوار مده تو[3]

    به دُر بی بی بگو آروم بگیره

    مرخص می‌شویم پای هم کنیم خو

    ***

    بلبل این باغم واون باغ گلزار منه

    مرغ آتش بالم و آتش پر و بال منه

    استخوانم نقره و اندر دل دارم طلا

    هرکه این معنی بداند پیر و استاد منه

    ***

    گفت بخونم بشکنم شرم شما را

    بنازم مجلس گرم شما را

    من از خونندگی حرفی ندارم

    خجالت می کشم بهر صدایم

    ***

     

    متل کلاغ وطاووس[4]

    راوی :  میرزامحمد ایمانی

    سن : 75 سال ، معلم بازنشسته

    محل گردآوری ، بهاباد ، 1374

    چن تا پرنده باهم بودن در یک جنگل زندگی مکردن  خشک سالی شد  و پرنده ها حرکت کردن رفتن به جنگلی دیگه  از این جمله پرندگان یکی طاووس بود یکی کلاغ  بچه هاشون را توجنگل قبلی جا گذاشته بودن پرنده ها بعضی هاشون مث مرغ خانگی  بوقلمون واینا که نمتونسن پروازکنن ولی کلاغ متونس پروازکنه  . کلاغه پرواز مکرد مرف سر بچه‌هاش مزد و چیزی هم بری بچه‌هاش مبرد . طاووس گفت ان بار برای بچه‌های من هم ببر داری مری اون جا بچه‌های من هم گناهن یه‌چیزی برای بچه‌های من هم ببر  گفت آخه من بچه های تو را نمشناسم گفت ای بچه‌های من همون بچه هایی که از همه جهون ترن [5]بچه های من اند  گفت خیل و خوب طاووس مقداری غذا داد به کلاغ و اونم همه‌اش داد به بچه‌های خودش بعد از اینکه طاووس برگشت پیش بچه‌ها اونا گفتن ماما مدتی رفتی و اصلاً یاد ما نکردی  گفت هربار که کلاغ میومد برای شما غذا می فرستادم گفتن ذره ایشو به ما نداد.  طاووس از کلاغ پرسیدکه توچرا غذای بچه‌های منو ندادی گفت که بچه‌های تو کدوم بودن گفت آخه من خو [6] گفتم که همون بچه هایی که از همه جهونترن بچه‌های من‌اند گفت خوب تو خوگفتی هر تا از همه جهون ترن منم هرچه نگاه کردم هیشتا جهون‌تراز بچه های خودم نبودن .  

     

    تا این جا 25/ 1/ 93 ص 38

    دنباله ی روز نوشت های بهاباد

    میزبانم از آب و آبیاری هم اطلاعات خوبی داشت قباله نویس هم بود و یک نمونه از قباله ی فروش آب را برایم نوشت و یک اصطلاح از قباله نویسی هم یادم داد که وقتی می­نویسند مثلاً یک کیلو نمک و مبلغ یک ریال نقد بالابراء معنیش این است که طرف تمامی حقوق خود را به خریدار صلح کرده  است . اگر کلمه ی ابراء نباشد یعنی قیمت این حقوق را گرفته . چون آب قابل فروش نیست در هر معامله دو صیغه می خوانند یکی برای فروش و دیگری برای صلح بعلاوه حقوق خیاریه و غبن را هم معمولاً صلح می کنند . در این جا برای زمان سنجی تقسیم آب قنات از طشته استفاده می کردند که نوعی ساعت آبی بود و آن تشت کوچک مسی به شکل نیمه ی تخم مرغ بود که ته آن سوراخی به قطر تقریباً 2 میلیمتر داشت آن را روی تشت بزرگتری پر از آب می گذاشتند آب ازسوراخ ته به درون تشت می رفت و آن راپر می کرد هرتشته که پر و در آب غرق می شد برحسب میزان آب قنات وتعداد سهامداران وبزرگتر یا کوچک تر بودن تشته زمانی از 5 تا 15 دقیقه را نشان می داد  یک تشت معیار هم داشتند که نزد یکی از معتمدین بوده وسالی یک بار تشته را با آن می سنجیدند . تشته یک مسؤل دایمی به نام تاقدار داشت . در این جا رسم است  وقتی تاقداری پیر و از کار افتاده می شود حق تاقداری خود را به دیگری می فروشد پس تاقداری یک سمت موروثی است در صورتی که درجاهای دیگر این پست معمولاً انتخابی است .  البته خریدار باید شرط لازم را که داشتن سهم آب عمده در یک تاق است  دارا باشد . تاق هم نوعی تقسیم بندی زمان است هرشبانه را به دوتاق تقسیم می شود ازطلوع آفتاب تاغروب تاق روز واز غروب تا طلوع خورشید تاق شب است . هنگام خداحافظی با پیرمرد نام اجزاء و قسمت های مختلف درِ خانه اش که از درهای سنتی و قدیمی بود پرسیدم . به چفت پشت در کلون و به  قفل چوبی آن ( تژه ) رومی ( در میبد هم به آن تژه ی رومی می گویند ) به حلقه ی در کوبه و به تخته ی سردر که بالای در سراسر پهنای درگاه را گرفته و در دو سر آن جای پاشنه های بالایی جاسازی کرده اند سفت(soft )  می گویند چفتی هم در پایین در قرار داشت که برای بستن در هنگام بیرون رفتن کوتاه زمان بود .

    قطرم 5 / 12/ 1379

    امروز به قطرم رفتیم که به من گفته بودند مردمانش از فقیرترین  روستائیان بافقی هستند . روستا دریک دره ی باریک عمیق قرار داشت با شرایط کوهستانی . زمین کشاورزی آن هم محدود بود عرض کم دره ویژگی خاصی به آن بخشیده است آن قدر باریک است که به قول راننده می شود با تیر آهن به روی آن سقف زد      از پدیده های جالب این روستا آپارتمان نشینی مردمانش است خانه ها همه دو طبقه که در هر طبقه خانوار دیگری بدون آنکه حتی خویشاوند باشند زندگی می کنند در یک فضای 100 تا 150 متری  بیش از ده خانه ی دو طبقه ساخته اند. اینجا همه چیز کوچک است باغچه های کوچک ، خانه های کوچک  و این کوچک بودن ها به روستا گیرایی خاصی می دهد همه چیز به عالم کودکان می ماند از کوچکی و از صداقت و دست نخوردگی هیچ بوی شهر نمی آید جز آنتن های کوچکی که از بعضی پنجره ها سر بیرون آورده اند یک چشمه ی کوچک و اینهمه آثار حیات چه شگفت انگیز است این انسان . تا این جا 10/ 3/ 93

    همان روز  قطرم

    مردم قطرم مسئله کمبود زمین را با ساخت و ساز قلعه ای جبران کرده بودند وجالب بود کسانی که در طبقه ی بالا و روی بام طبقه ی پایین خانه ساخته بودند با طبقه ی پایینی ها هیچ خویشاوندی نداشتند . در یک فضای 150 تا 200 متری  بیش از ده خانه ی دو طبقه هست که در هر یک از اتاق ها یک خانوار زندگی می کنند و لی چیزی که زیاد داشت مسجد بود  قطرم 7 مسجد دارد که البته مسجدها هم یک اتاق یا حداکثر دو اتاقه است با یک حیاط کوچک . با پیرمردی که در پناه آفتاب نشسته بود وارد گفتگو شدم می گفت به هر چاری زدم هشت نشد یعنی دست به هر کاری زدم به جایی نرسیدم پرسیدم چه کارهایی می کردی گفت : چوپانی ، ملایی ، نجاری و...  وی اطلاعات خوبی از پزشکی سنتی هم داشت . از خاک باران ( خاکی که باران از لبه ی یک دیوار گلی شسته و با خود به جا ی دیگری کشانده است ) برای درمان عرق سوز پشت گوش بچه و از اشک چشم میش کوهی برای دفع چشم زخم استفاده می کنند . در مورد اشک میش کوهی توضیح داد که در زیر چشم  این حیوان چاله ای وجود دارد که اشک درآن جمع شده و می خشکد و به مرور تبدیل به یک ماده ی سنگ مانند به درشتی دانه ی نخود می شود که شکارچیان وقتی حیوان را شکار کردند آن را بیرون آورده نزد خود نگاه می دارند و زن ها برای دفع چشم زخم آن را به لباس بچه ها می دوزند . برای درمان سردرد بچه که نوعی باد است با مهره عقیق سربچه را داغ می کنند این مهره چیزی شبیه دانه ی تسبیح گرد و حلقوی است با انبر آن را روی آتش نگه می دارند داغ که شد روی سر بچه می گذارند . پیرمرد می گفت اگر کسی پشکل آهو بخورد چشم درد نمی شود من تجربه کرده ام . موی زیر دنبه ی میش درمان بخش  آبسه ی دندان است و برای درمان کچلی فضله ی مگس را به سر مریض می مالیدند . برای درمان چشم درد زعفران و نبات را در آب ریخته کاغذی را در آن خیسانده سوراخ سوراخ می کردند که هوا کش داشته باشد و آن را به پایین پیشانی کنار چشم می چسباندند . او می گفت مردم این جا زیاد چشم درد می گیرند علتش هم این است که در روستای باجگان که در شمال شرق قطرم قرار دارد و از راه کوهستان به این جا نزدیک است زمینی وجود دارد که وقتی آن را شخم می زنند قطرمی ها چشم درد می گیرند . برای پیش گیری ازاین آسیب باید شب بروند و مقداری سنگ دراین زمین بریزند که نتوانند آن را شخم بزنند ( همین جا توضیح بدهم که  روز بعد به روستای باجگان رفتیم و با صاحب این زمین گفتگو کردیم . او گفت به این زمین "چشم دردو " می گوییم . درآن گیاهی به نام گل زرد می روید که هرگاه کسی چشم درد داشته باشد و برود آن را بکند چشمش خوب می شود . پس قطرومی ها حق دارند که می گویند وقتی این زمین را شخم می زنند ما چشم درد می شویم چون با شخم زدن زمین آن گیاه درمان بخش نابود می شود ) . تا این جا 31/ 4/ 93  

    دنباله ی روز نوشت های  قطرم

    باران خواهی

    در کنار رودخانه یک چاله ی سنگی قرار دارد که همیشه پر از آب است در سال هایی که خشک سالی می شود یک نفر از یک خانواده ی خاص که به طور موروثی حافظ این سنت هستند می رود آب این چاله را خالی کرده در آن ادرار می کند این حرکت او باعث می شود که باران ببارد . یکی دیگر از روش های باران خواهی این است که در مسیر رودخانه اجاق می بندند و آش حسین می پزند به این نیت که باران ببارد و سیل جاری شود و این اجاق ها را خراب کند  .

    یک واحد وزن جدیدی هم در این جا رواج دارد که در نوع خود بی نظیر است و به تریاکی ها اختصاص دارد این واحد سکه ی پنج ریالی است که چهار گرم وزن دارد و هرسکه تریاک  تاچند وقت پیش 4 هزارتومان بود و اخیراً 5 هزارتومان خرید وفروش می شود ولی قیمت هر سکه سوخته ی تریاک دو هزار تومان است  راننده امان که دستی در کار داشت می گفت سوخته ها را می خرم و آن را در آب حل کرده و می جوشانم تا غلیظ شود سپس حبه­هایی از آن تهیه می کنم  و به مصرف می رسانم . اگر سوخته گیر نیاید مجبورم شیره بخرم که قیمت شیره هر سکه سه هزار تومان است . او خود می دانست که سرانجام شیره کشی ابتلاء به سرطان ریه است اما می گفت چاره ندارم پولم به خرید تریاک نمی رسد . او می گفت بین جوانان بافق معتاد زیاد است اما هنوز گردی نشده اند . مرکز خرید تریاک بیشتر روستای بسّاب است که از طریق کوهبنان به خط قاچاق حاشیه ی کویر در ارتباط است . سخت گیری های سال های اخیر موجب کم شدن و گران شدن تریاک شده است .

    6/ 12 / 1379 شیطور

    امروز بار دیگر به شیطور رفتم  بیشتر به خاطر اینکه یکی از پاسخگویان سفر قبل را فرد مطلعی تشخیص دادم و خواستم یک بار دیگر با او به گفتگو بنشینم . به سراغش رفتم و از ادبیات شفاهی پرسیدم چند چاربیتی برایم خواند صدایش هم بد نبود   

    آن سرو بالا شدم آی بر روی کازه  /// که دیدم شهربانو خواب نازه

    که گفتم شهربانو پنج بوسه به ما ده /// آی لباش خندید وگفت شبا درازه

    ***

    به آریز [7]می‌روم وقت انارش /// الهی سرنگون شه این گدارش

    اگرخالو از این آریز نباشه /// آی جهنم آریز  دوزخ کنارش

    ***

    عجب برج بلندی داره آریز /// عجب بر[8] لوندی داره آریز

    همه پرن کتون و نوعروسند /// مثال مرغ پای خروسند

    ***

    درقلعه زرگون چوغ شمشاد /// آی میون قلعه توراکنم یاد

    اَ [9]دس مادرش گله‌ای ندارم /// اَ دس پدرش صد داد و بیداد

     

    ***

    گل سرخم چرا رنگت شده زرد ///  مگر باد خزون اومد تو را زد

    برو باد خزون که بر نگردی /// که رنگای گل انارم کردی زرد

    ***

    حسین خانم ازاین بالا میایه /// قبا کنده و تن یک لامیایه

    به قربون تن یک لاش بگردم /// که پارسال رفته وامسال میایه

    ***

    سفیدمرغی بودم درشاخ پسه /// سیاه دستی زده بالم شکسته

    خداوندا بده بالی دو باره /// غبار بی کسی بر مو نشسته

    ***

    الا دخترکه موهای تو بوره ///  به‌حموم می‌روی رای[10] تو دوره

    به حموم می روی من شاطر تو/// پیاده می‌شوم از خاطر [11] تو

    ***

    صدای زنگ بزگازر میایه/// زن ارباب ما جنگش میایه

    زن ارباب ما تخم یزیده /// کلوهای [12]هف درم [13]بخشم پزیده

    یکیش سوخته یکیش آتش ندیده /// یکیش را بیجه‌ی دزدش دزیده

    ***



    [1] - daqqāq-emahraki : نام بيابانی است

    [2] - dorbibi : نام زن است

    [3] - tow : تاب ، شلوارتودادن منظوررقصيدن است .

    [4] - درروزنامه سايبان ش . 4 تاريخ 1/ 11 / 1380 چاپ شده است

    [5] -johuntaran  : خوشگل ترند

    [6] -xo  : که

    [7] - نام روستااست

    [8] - bor  : گله . اينجا منظوردسته دختران است

    [9] - از

    [10] - راه

    [11] - برای تو

    [12] - kolu  : نان کوچک

    [13] -hafderam  : واحدوزن . هردرم معادل 15گرم است


    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خانه ,کوچک ,زمین ,بچه‌های ,پیرمرد ,بهاباد ,برای درمان ,ادبیات شفاهی ,باران خواهی ,قرار دارد ,باران ببارد ,
    دنباله ی سفر به بهاباد

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده